به یادش
باز آسمان دارد با زمین آب بازی می کند... باز عشاق ، عاشق تر می شوند و شاعران ، شاعر تر...
یاد دل نوشته های کوتاهی افتادم که روزی (شاید بهتر باشد بگویم روزهایی) میان عشق بازی ابر و آسمان نوشته ام ...
و این بهانه ی خیس امشب را برای به روز کردن اینجا مناسب دیدم:
قطره ی نخست :
ابر را با عشق نوشتم ؛ شعرم لبالب باران شد!
قطره ی دوم :
باران را که می بویم ، چشمانم به افق های عشق و احساس باز می شود!
قطره ی سوم :
حرف اول تـــرنم باران ، حرف اول تـــاب را از لحظات قلم می ربود ... آن شب به جای شعر ، قطرات خالص آب بر کاغذ می چکید!
قطره ی چهارم:
خورشید ، آب دریا را حسابی جوشانده بود ؛ ابر ها آماده بودند... با کوله باری سرشار!
قطره ی پنجم :
سرخی چشم ابرهای گریان ، آسمان را سرخ کرده بود ... همچون عاشقی که از دیدار معشوق ، خجل شود... آن روز کار معشوق ، از غمزه گذشته بود؛ این بار ، او می گریست!

به سلامتی درخت!
نه به خاطرِ میوش، به خاطرِ سایش.
ღ ღ♥
به سلامتی دیوار!
نه به خاطرِ بلندیش، واسه اینکه هیچوقت پشتِ آدم روخالی نمیکنه.
ღ ღ♥ به سلامتی دریا!
نه به خاطرِ بزرگیش، واسه یکرنگیش. به سلامتی سایه!
که هیچوقت آدم رو تنها نمیذاره. به سلامتی پرچم ایران!
که سهرنگه، تخممرغ! که دورنگه، رفیق! که یهرنگه.
به سلامتی همه اونایی که دوسشون داریم و نمیدونن، دوسمون دارن و نمیدونیم.
به سلامتی نهنگ!
که گندهلات دریاست.
به سلامتی زنجیر!
نه به خاطر اینکه درازه، به خاطر اینکه به هم پیوستس.
ღ♥ღ نه به خاطر «خ»ش، فقط به خاطر «یار»ش.
به سلامتی خیار!
به سلامتی شلغم!
نه به خاطر (شل)ش، به خاطر(غم)ش.
به سلامتی کرم خاکی!
نه به خاطر کرمبودنش،به خاطر خاکیبودنش
به سلامتی پل عابر پیاده!
که هم مردا از روش رد میشن هم نامردا !
به سلامتی برف!
که هم روش سفیده هم توش.
به سلامتی رودخونه!
که اونجا سنگای بزرگ هوای سنگای کوچیکو دارن.
به سلامتی گاو!
که نمیگه من، میگه ما.
به سلامتی دریا!
که ماهی گندیدههاشو دور نمیریزه.
به سلامتی سنگ بزرگ دریا!که سنگای دیگه رو میگیره دورش.
به سلامتی بیل!
که هرچه قدر بره تو خاک، بازم برّاقتر میشه.
به سلامتی دریا!
که قربونیاشو پس میآره.
به سلامتی تابلوی ورود ممنوع!
که یه تنه یه اتوبان رو حریفه.
به سلامتی عقرب!
که به خواری تن نمیده. (عرض شودکه عقرب وقتی تو آتیش میره و دورش همش آتیشه با نیشش خودش میکُشه که کسی نالههاشو نشنوه)
به سلامتی سرنوشت!
که نمیشه اونو از "سر" نوشت.
به سلامتی سیم خاردار!
که پشت و رو نداره. 
عشق تو کور کرد و کشت مرا
فکرو زکرم تو بودی او روزا یادته
اون دل کوچیکه من جلوی پات بود یادته
رفتیو با رفتنت پا گزاشتی رو دلم
سرم داره گیج میره تو کجایی عشقه من
وقتی میخواستی بری گفتی بهم غصه نخور
دلو سپردم من به تو غصه نخور
گفتم بهت زود بیا دل من تنگه برات
تو نرفتیو میگی آخه عزیز دلت میاد
میگفتی من برمیگردم خیلی زود
دلو جونم همشون فدای یه تاره موت
ولی رفتیو خیلی وقته نامه ندادی تو برام
آخه پس چی شد بگو تو جواب نامه هام
یه نامه همش دادی همون شده آب غذام
نمیدونی یه غمیه بهم میگه باهات میام
من غمو می خوام چکار آخه تو بهم بگو
فقط نگو دوست ندارم جونه من اینو نگو
آخه عاشقت بودم دیوانه وار باور بکن
دل من تنگه به راحت تو منو یاریم بکن
شبا یه غمی میاد تویه سینم باهام حرف میزنه
می خواد نا امید کنه از نا امیدی دم میزنه
شایدم دیگه نیای این جوری که بوش میاد
فکر کنم وقتی بیای ببینی جنازم رو دوش میاد
اون موقع بگو ببینم دلت برام تنگ میشه ؟
این زمین و آب گل برای تو چه رنگ میشه؟
خلاصه کشتی مارو با این ادائو اشوه هات
دل من تنگه برات* تنگه برات* تنگه برات
وای الان صبح میشه هو هنوز که من نخوابیدم
یه روز دیگم تموم شدش ولی من نفهمیدم
دفتر شعرم دیگه پر شده کجایی تو می خوام برم
دیگه کاری ندارم اینجا روی زمین دارم میرم
تو نبودیو غمت عشقه تو کشت مارو
زیر خاک دفنمو خاک خورد مارو
عـشـــــــق تــــــــــــــو
بر گل به اشتیاق تو شبنم گذاشتند
در کوچه های عاشق دل غم گذاشتند
تو مثل یاس پاک و سپید و مقدسی
نام مرا به عشق توهادی گذاشتند
رز عـــــــشــــق
بـــیــا بـــا افــق مهربانی کنــــیــم
غـــــــم پـــــــــونه را آسمانی کنیم
بــــــیـــــــا تــــــــوی نقاشی قلبمان
رز عشـــــــــق را ارغوانی کنـــــیم
مــــشــرق عـــشــق
در مشرق عشق دشت خورشید تویی
در باغ نگاه یاس امید تــــــــــــــویی
در بین هــــــــزار پونـه آن کس که مرا
چون روح نسیم زود فهمید تـــــــــــویی
اونی که عاشق تو بود میره که تنهات بزاره
دلم سخته میدونم اون داره باتو میجنگه
اونی که عاشق تو بود باز به گریه هات میخنده
دیــــــــــــــــــــــدی
اونی که مال خودت بود
دیـــــــــــــــــــــدی
تورواز یاد خودش برد
وقتــــــــــــــــــی
اشک چشمای تو رودید
دیـــــــــــــــــــــدی
خیلی ساده به تو خندید
دلم بهت گفته بودم حالا که چوبشو خوردی
رفتی روبه روش نشستی خنده هاشو میشمردی
دل من سخته میدونم اون دیگه دوست نداره
اونی که مال خودت بود میره که تنهات بزاره

عاشق آنروی چون مهتاب زيبای تو ام
در خيالم نيست تصويری جز از سيمای تو
از دل و جان شيفته ايی آن قد و بالای تو ام
درسکوت و نيمه شب در خلوت و تنهايی ام
از فراقت سوزم و فانوس شب های تو ام
سوخته ام در شعله ايی حسرت چو شمع محفلت
با تن سوزان دايم محفل آرای تو ام
مرغ دل در خون طبيد و ليک هرگز دم نزد
چونکه من قوی وفا در موج دريای تو ام
دور ز آغوش تو در غربت سرای زندگی
من به رويا ها هميش غرق تماشای تو ام
بوده ام در خوابها اندر کنار تو هميش
هرچند ای نازنين تنهای تنهای تو ام
بر در و ديوار شهر عشق تو نام من است
من همان يک عاشق رسوای رسوای تو ام
از درون سينه خيزد روی لب اسرار دل
هر شب و هر روز من در فکر و سودای تو ام
دوست داشتم دارمت خواهم داشت تا روز مرگ
عاشق ديروز و هم امروز و فردای تو ام.

میدونم برات عجیبه این همه اصرار و خواهش
این همه خواستن دستات بدون حتی نوازش
م
میدونی چرا همیشه من بدهكار تو میشم
م
میمیرم اگه نباشی بی تو من بدجوری تنهام
امشب از آسمان دیده ی تو
روی شعرم ستاره می بارد
در زمستان دشت کاغذها
پنجه هایم جرقه می کارد
شعر دیوانه ی تب آلودم
شرمگین از شیار خواهشها
پیکرش را دو باره می سوزد
عطش جاودان آتش ها
آری آغاز دوست داشتن است
گرچه پایان راه ناپیداست
من به پایان دگر نیندیشم
که همین دوست داشتن زیباست
از سیاهی چرا هراسیدن
شب پر از قطره های الماس است
آنچه از شب به جای می ماند
عطر سکر آور گل یاس است
آه بگذار گم شوم در تو
کس نیابد دگر نشانه ی من
روح سوزان و آه مرطو بت
بوزد بر تن ترانه من
آه بگذار زین دریچه باز
خفته بر بال گرم رویاها
همره روزها سفر گیرم
بگریزم ز مرز دنیاها
دانی از زندگی چه می خواهم
من تو باشم .. تو .. پای تا سر تو
زندگی گر هزار باره بود
بار دیگر تو .. بار دیگر تو
آنچه در من نهفته دریایی ست
کی توان نهفتنم باشد
با تو زین سهمگین توفان
کاش یارای گفتنم باشد
بس که لبریزم از تو می خواهم
بروم در میان صحراها
سر بسایم به سنگ کوهستان
تن بکو بم به موج دریاها
بس که لبریزم از تو می خواهم
چون غباری ز خود فرو ریزم
زیر پای تو سر نهم آرام
به سبک سایه به تو آویزم
آری آغاز دوست داشتن است
گرچه پایان راه نا پیداست
من به پایان دگر نیندیشم



